|
نوشته شده توسط مجتبی خلیلی
|
|
شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۰۳ |
|
میتواند پنجرهای باشد گشوده رو به یک پرچین کاهگلی، با منظرهای از درختان در هم پیچیده و سبز، کشیده شده تا خط آبی افق، آنجا که اتاقهای مخروبه در دل آسمان نشسته است. میتواند کوچهباغی باشد با ردیفی از درختان گردو، به مقصد سلخِ پرآب پشت باغها، روزنهای برای تماشای آبتنیِ کودکانِ دیروز. میتواند سنگی باشد سخت، افتاده بر بستر رودخانهای خشک، لگدمالِ گامهای پرشور، در تماشای پیوند عمیق صخرهها با آب زلال قنات نو. میتواند درختی باشد پر برگ، گسترده بر داربستی چوبی، با نوجوانی آویخته بر شاخههایش، و انگورهای درشت و شیرینی که در میان دلهرهی سر رسیدنِ صاحب باغ چیده میشوند به مهارت استادانهی دستانی تند و تیز. میتواند توپ چهل تکهای باشد، زخمیِ ضربات شامگاهیِ کفشهای لاستیکی، بر فراز زمین سنگلاخ درهای که سیل ویرانگر، مهمان همیشگیاش بود. میتواند عاشقانهای باشد آرام، بر سطرهای کاغذی سپید، در میان انبوه کاغذهای مچاله شده، دلنگرانِ انتخابی دشوار، که کدامین بیت بیشتر دل میرباید از مالک آن چشمان سیاه که هر پنجشنبه عصر از قبرستان ناهموار دِه، خانهی خیالیِ کوچکی میسازد برای دمی نفس کشیدن، زندگی کردن. میتواند قلمی باشد، آفرینندهی کلماتی نو بر صفحههای «انتظار»، چشم به راهِ ستایشی در خور، خام ولی امیدآفرین، نشسته بر دستان نوجوانانی رؤیا پرداز، به امیدِ گوشه چشم سردبیر برای نوشتن «حرف آخر». میتواند در قامت دبیر کانونی باشد بی تاج و تخت سلطانی، جارویی در دست برای زدودن خاکهای سالنی قدیمی، با ترسی از سرنوشت جلسهی فرهنگی فردا. میتواند انعکاس صدای تنبک «سیّد» و نقد آهنگین «علی» باشد در شبی لبریز از موسیقیِ مبتدیانه در مدرسهی راهنماییِ بالا، و یا یادآور جدال شیشهای و کودکانهی دلسپردگانِ «حاج کاظم» و «سلحشور» در بعد از ظهرهای «نمایش فیلمِ» مدرسهی ابتداییِ پایین. میتواند صندلیِ خالیِ محفلی باشد که در آن بر آتش دودستگی و اختلاف میدمند، و یا مجمعِ جمع بیشماری که رفاقتها، اندیشهها و حتی عشقهاشان را بر ویرانهی فکرهای فاصلهساز و آیندهسوزِ گذشتگانشان بنا کردهاند. میتواند یادی باشد بر عزیزانی که در وطنِ گمشدهمان در خاک کردیم. یادی از پدری، مادری، برادری، خواهری، پدربزرگ و یا مادربزرگی که دو انگشتِ اشارتِ ما را بگیرند و بر سنگ یادبودشان و انگار بر تنِ خاک خوردهشان بنشانند، به مرورِ خاطرهای و تبرّکِ فاتحهای. و اکنون میتواند جویبار اندیشهای باشد، برآمده از چشمهی جنبشی سبز که سیاهیها را برنمیتابد. جمعِ جوانانی که ریشه در یک خاک دارند ولی شاخ و برگ در اجتماعی گسترده به وسعتِ ایران. * ... میتواند دورنمای روستایی باشد که همهی اینها هست و این همه نیست. پیش از اینها اما، این تارنمای نشسته بر دنیای اینترنت میتواند گریزگاهی شاید زودگذر باشد، برای دوستانی که زمانی بر یک سفره مینشستند و حالا هر یک به تیری از این زمانهی بی آب و نانِ امروز گرفتار آمدهاند و گاه سالی میگذرد و گیرم به یک پیامک هم که شده، از روزگارِ هم سراغی نمیگیرند!
 |